پاییز
پاییز خواهد آمد
باید قشنگترین دفترهایم را در آورم...
ساکاگوچی گايشی
+
نگارش در
91/01/17ساعت 22:58 توسط مرد پاییزی
|
باد میآید
مثل ساقهی گیاهی ترد
گرهام بزنید به چوبی، چیزی
ترسیدهام
مدام باد میآید
سارا محمدی
+
نگارش در
90/12/24ساعت 1:41 توسط مرد پاییزی
|
هذیان در ۹۹ درجه
غرقه در خواب فراموشی درد
و در اوج لذت
ناگهان مییابم
که سرانجام شبی-شامگهی خواهم مرد
و در این روزن تاریک خیال
هیچ
جز آن خلاء سرد زمستانی نیست
آری آری ز سحرگه تا شام
خندهی خسته و شوم شیطان
به قدمهای من است
و به لکنتهایی است
که بشر از پی ادراک جهان آورده است
و هم اکنون دیگر
دست ما رو شده است...
ارشیا س.
+
نگارش در
90/10/06ساعت 23:44 توسط مرد پاییزی
|
خواب زدگی
بیدار شدم
پس از نیمه شب
در کوچه
زیر یک بوتهی یاس
تمام دنیا به خواب رفته بود
در اتاق من
خدا و شیطان
گفتوگو میکردند
صدای یکی
شبیه ریزش باران بود بر خاک
صدای دیگری
شبیه ریختن مشتی خاک در چاه
واهه آرمن
+
نگارش در
90/09/11ساعت 17:14 توسط مرد پاییزی
|
پاییز اتفاق زردیست
پاییز
به خیابان میآید
با من قدم میزند
و من
قهوه را
تلختر
مینوشم
پاییز به بستر من میآید
در یک عصر خرفت
و من
احساس میکنم
پاییز
ابرها را به من نزدیکتر میکند...
مجتبی اصغری [با کمی تغییر]
+
نگارش در
90/08/27ساعت 23:45 توسط مرد پاییزی
|
یک عصر پاییزی
سوار بر اتوبوس
از دهکدهها میگذریم
عبور میکنیم از کنار خدا
نمیایستیم
چه قدر خستهام
از راه نرفتن
از نشسته به مقصد رسیدن
واهه آرمن
+
نگارش در
90/07/01ساعت 15:47 توسط مرد پاییزی
|
در تماشاگه پاییز
برگریزان همه خوبیهاست.
میبریم از همه پیوند قدیم
میگریزیم از هم
سبک و سوخته، برگی شدهایم
در کف باد هوا چرخنده.
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروی نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست.
اینهمه بیبرگی؟
اینهمه عریانی؟
چه کسی باور داشت!؟...
دل غافل! اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشاگه پاییز که میریزد برگ.
سیاوش کسرایی
+
نگارش در
90/06/12ساعت 1:4 توسط مرد پاییزی
|
کسی به در کوبید
کسی به در کوبید
بلند شد
موهایش را مرتب کرد
در را باز کرد
باد بود
برگشت
آشفته مو
شهاب مقربین
+
نگارش در
90/06/04ساعت 19:53 توسط مرد پاییزی
|
باد وحشی
باد
دیوانهتر شده امشب
میوزد وحشیانه
لابهلای پیردرختان خشک
میدزدد از هر شاخهای
برگ خشکیدهای
میگوید به آن تو بازیچهای
بازیچهای...
میکشدش به زنجیر و
میبرد به آسمان
هوهو میخندد و
نظاره میکند
جان دادنش را
و به سوگش مینشیند شب
دلش را اندوهی میفشارد
آهسته میگوید
مرگ فرشتهای بود
که تو را با خود برد
شاید امشب دلت آرام بگیرد
شاید امشب غصه در دلت بمیرد
شاید امشب...
شاید امشب...
سحر شاه محمدی
+
نگارش در
90/05/31ساعت 15:59 توسط مرد پاییزی
|
دیوانگی
حالا دیگر
شعر گفتن آسان است
به آسانی تولدی ناخواسته
به آسانی دل بستن به یک غریبه
به آسانی کشته شدن به دست دشمن
حالا دیگر
شعر نگفتن دشوار است
به دشواری دفن کردن یک نوزاد
به دشواری دل نبستن به یک فرشته
به دشواری کشتن در جنگ، برای ماندن
حالا دیگر
شاعر بودن دیوانگی است
دیوانگی...
واهه آرمن
+
نگارش در
90/05/21ساعت 17:54 توسط مرد پاییزی
|